پدر!
تو رفتی،
اینجادیگر عدالتی نیست
زندگی معنی ندارد
گلها بوی نمی دهند
حتی،
رنگهایش
خاکستری...
آپارتمانها خراب میشوند
انفجارها
زیادتر
زیادتر
زیادتر...
نمی دانم
دلها شکسته
همه در انتظار تو
چشمها سفید شده اند
زینب دیگر خوابش نمی آید
من هم از بی خوابی
سرم درد میکند
جیزی نمی فهمم
تنم خشکیده
اما،
بازهم،
دلها میتپند
دک، دک میکنند
که روزی شاید،
بیایی
وآمدنت را
باهم جشن بیگیریم
و در سایه عدالت،
بی رقصیم
دیگر بمبها،
در کمر بسته نشوند
حتی،
نامش فراموش گردد